ساناز دختر رویاهایم بود اما کاش با او آشنا نمیشدم !

0
11707
Loading...

اردشير گفت: پدرم کارمند است و ۲برادر و يک خواهر دارم. ما زندگي معمولي داريم و پدرم هميشه مي گويد در اين دوره زمانه بايد زرنگ باشي و با دختري از خانواده پولدار ازدواج کني تا مشکلي در زندگي نداشته باشي. البته مادرم با اين حرف مخالف بود و مي گفت روزي انسان دست خداست و نبايد دل به مال و ثروت کسي ببندي.

در يک مجلس پارتي من و ساناز باهم آشنا شديم و براي اولين بار به اصرار او لب سیگار و الکل زدم . روزي که او را به پدرم نشان دادم با لبخندي گفت: خوب شکاري زده اي و از ظاهرش معلوم است خانواده پولداري دارد. من تحت تاثير حرف هاي پدرم ارتباط خودم را با اين دختر خانم ادامه دادم و دلبسته او شدم اما افسوس که به بيراهه رفتم و سرنوشتم تباه شد.

پسر جوان آهي کشيد و گفت: ترم دوم دانشگاه بودم که به پيشنهاد يکي از دوستانم وبدون اطلاع خانواده ام به يک مجلس پارتي رفتم. در آن جا با ساناز آشنا شدم و او پس از اين ميهماني شيطاني حتي مرا با خودروي شخصي خود به منزلمان رساند. ارتباط عاطفي بين من و ساناز روز به روز بيشتر مي شد و او که ادعا مي کرد پدرش در کار توزيع و پخش اقلام بهداشتي و آرايشي فعاليت مي کند بيشتر روزها به دنبالم مي آمد تا براي چند مشتري جنس ببريم.

از زندگی راحتی که داشت و ماشین گرانقیمت و خانه لوکس آنها لذت میبردم ؛ ساناز همیشه خرجم میکرد و برایم عطرهای گران میخرید ؛ همیشه پیش خودم میگفتم دختر رویاهایم را پیدا کرده ام و زندگی بهتر از این نمیشود !

Loading...

افسوس که نمي دانستم دختر مورد علاقه ام چه کار مي کند و در واقع حرص و طمع ازدواج با دختري پولدار چشم هايم را به روي واقعيت هاي زندگي بسته بود.حدود ۵ماه از اين ماجرا گذشت و همراه خانواده ام به خواستگاري دختر مورد علاقه ام رفتيم. اما خانواده ام با ديدن پدر و مادر او و تحقيقاتي که انجام دادند مخالفت شديد خود را با اين ازدواج اعلام کردند.

در اين شرايط من که در عالم روياهاي خود، آينده باشکوهي را به پشتوانه ثروت پدر اين دختر ساخته بودم ارتباطم را با او قطع نکردم و با خانواده ام سر ناسازگاري گذاشتم. حتي تصميم داشتم به تنهايي و بدون حضور پدر و مادرم براي ازدواج اقدام کنم. اما امروز سرم محکم به سنگ زمانه خورد و نتيجه اشتباهات خودم را ديدم.

اردشير افزود: من و ساناز داخل خودروي او نشسته بوديم که پليس ما را متوقف کرد و در بازرسي از داخل خودرو و کيف دستي ساناز چند بسته کريستال وشيشه کشف کردند . باورم نمي شد چه مي بينم و هرچه گفتم که از اين موضوع بي اطلاع هستم فايده اي نداشت و ماموران هر دوي ما را دستگير کردند. حالا نمیدانم چه آینده تاریکی در انتظارم است ! همه رویاهایم نقش برآب شد و تباه !

تمام بدبختي هايم از آن ميهماني شيطاني و حرص و طمعي که به ثروت فردي ناشناس داشتم آغاز شد و آتش لج بازي با پدر و مادرم آن را شعله ورتر کرد.

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید