عاشق دوست صمیمی همسرم پریسا شدم اما …

0
27955
Loading...

دوست قديمي همسرم با ما خيلي خودماني شده بود و هميشه مي گفت: من و ليلا مثل ۲ خواهر هستيم و طاقت دوري همديگر را نداريم. پريسا آن قدر به خانه ما رفت و آمد داشت که همسايه ها نيز فکر مي کردند او واقعا خواهر ليلا است.

متاسفانه اين رفت وآمدهاي بيش از حد باعث شد تا همسرم دوستش را سنگ صبور خود قرار بدهد و با اعتماد به او سير تا پياز زندگي مان را برايش تعريف کند. 

دوست همسرم با من نيز رودربايستي نداشت و حنی انتظارات و خواسته هاي جنسی ليلا را با نيش و کنايه و شوخی به من گوشزد مي کرد … رابطه ما خیلی بیشتر و صمیمی تر از دوستی معمولی شده بود !

مرد جوان افزود: پس از گذشت يک سال همسرم باردار شد و پريسا احساس مسئوليت بيشتري نسبت به او مي کرد و رفت و آمدهای او به خانه ما بیشتر شده و حتی بعضی وقتها چند روز خانه ما می ماند ! متاسفانه با توجه به اين که ليلا دچار افسردگي دوران بارداري شده بود من و پريسا بيشتر به هم نزديک شديم و همين ارتباط غيرمعقول و بيش از حد باعث شد تا به همديگر دلبسته شويم و عاشق یکدیگر شویم !

Loading...


با شرمندگي بايد بگويم که رابطه مخفيانه اي بين من و پريسا برقرار شد و باهم رابطه جنسی داشتیم تا اینکه همسرم يک سال پس از تولد فرزندمان فهميد چه اتفاقي افتاده است. او که انتظار چنين خيانتي را از من و دوست قديمي اش نداشت بچه را برداشت و به حالت قهر به خانه پدرش رفت.

ليلا خيلي قاطعانه مرا ترک کرد و مسئوليت بچه ام را نيز برعهده گرفت. من هم با سوء استفاده از اين موقعيت پريسا را به عقد خودم درآوردم و در شرايطي زندگي جديدي را آغاز کردم که از سوي خانواده ام نيز طرد شدم. اما من و پريسا فقط چند ماه با هم زندگي کرديم چون آه ليلا و مادر پيرش که با هزار بدبختي دختر خود را راهي خانه بخت کرده بود دامن هر دوي ما را گرفت.

ماجرا از اين قرار است که یک روز که برای مسافرت با لیلا در جاده بودیم تصادف کردیم و  در آن حادثه رانندگي پريسا فوت کرد و من نيز معلول شدم. به خانه مادرم رفتم و چند ماه خانه نشين شدم. 

در آن روزهای سخت افسردگی شدید گرفتم و متاسفانه با اصرار دوستان برای رهایی از بار فکر و خیال به مواد مخدر روی آوردم و رفته روفته متوجه شدم که معتاد شدم، روزهاي سختي را سپري کردم و چون تحمل نگاه تحقيرآميز خانواده ام را نداشتم  به سراغ ليلا وبچه ام رفتم.

 فرزندم بزرگ شده بود و مرا نمي شناخت. فکر نمي کردم ليلا مرا به خانه راه بدهد و به صورتم نگاه کند اما او به رويم نياورد که چه ظلمي در حقش کرده ام و حتي گفت براي خودش خياط ماهري شده است و درآمد خوبي دارد.

 او کمکم کرد تا با اميد به زندگي و تحت نظر پزشک اعتيادم را ترک کنم و ما به زندگي خود برگشته ايم. اما من دچار افسردگي و عذاب وجدان شده ام و امروز آمده ام تا مشاوره بگيرم

 

 

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید