طمع وام 100 میلیون تومانی بیچاره ام کرد !

0
5774
Loading...

بازنشسته هستم و يک عمر زحمت کشيده ام تا زندگي بخور و نميري جور کنم و نيازمند کسي نباشم اما نمي دانم چه شد که مار خوش خط و خالي، حلقه حرص و طمع را به گردنم انداخت و به راحتي فريبم داد.

ماجرا از اين قراراست که حدود يک ماه قبل تصميم گرفتم چند روزي به خانه دخترم در تهران بروم و حال و هوايي عوض کنم . من در قطار مسافربري با مرد خوش زباني آشنا شدم که خودش را تاجري بزرگ و آدم با نفوذي در سيستم بانکي معرفي مي کرد، او با حرف هايش زمين و آسمان را به هم مي بافت و طوري صحبت مي کرد که انگار از مشکلات همه اقشار جامعه خبر دارد.

مرد ۶۵ ساله افزود: ما خيلي زود با هم پسر خاله شديم و متاسفانه در ساعات پاياني شب، او را ميهمان سفره دلم کردم و از مشکلات زندگي، حقوق کم و انتظارات همسر و فرزندانم برايش کلي حرف زدم، او نيز در حالي که به چشمانم خيره شده بود به صحبت هايم گوش داد و با لبخندي گفت: کاش تمام غصه هاي دنيا با پول حل شود. غصه نخور، من با ارتباطاتي که دارم مي توانم وام 100 ميليون توماني با اقساط بلند مدت برايت درست کنم تا يک دستي به سر و روي زندگي ات بکشي و جلوي خانواده ات سر بلند شوي اما اين کار فقط يک شرط دارد و نبايد تا پول به دستت نيامده در اين باره حتي به خانواده ات چيزي بگويي.

پيرمرد آهي کشيد و ادامه داد: من با شنيدن اين پيشنهاد خام شدم و بلافاصله شماره تلفنش را گرفتم و پس از يک هفته در تماس تلفني که داشتيم او گفت: بايد سور بدهي چون کارت درست شده است و برايت يک وام خوب و بلند مدت جور کرده ام. فقط باز هم تاکيد مي کنم فعلا چيزي به کسي نگويي!او دو روز بعد به خانه ام آمد و حتي برايم مقداري پسته و زعفران نيز به عنوان هديه آورد. اما وقت خداحافظي، اسناد خانه ام را گرفت و گفت: يکشنبه هفته بعد به تهران بيا و در محضرخانه اي که نشاني آن را روي کاغذي نوشته ام حاضر شو تا بعد به تو بگويم چه کار کني.من طبق قرار به همراه همسرم با خوشحالي به تهران رفتيم اما قبل از آن که وارد محضر شويم او تاکيد کرد چون اين وام ويژه و رابطه اي است حرفي نزنيد و فقط چند برگه را امضا کنيد و بيرون بياييد، در اين لحظه کمي به شک افتادم و حواسم را جمع کردم که نکند خانه را به نام خودش سند بزند اما برگه هايي که براي امضا جلوي من گذاشتند در مورد وام بود و بدون آن که چيزي بپرسم آن کاغذها را امضا کردم و يکي دو روز بعد هم به شیراز برگشتيم.

ولي هر چه انتظار کشيدم خبري نشد وبا انجام تحقيقات ومراجعه بعدي به محضر خانه متوجه شدم که اين آدم حقه باز سرم را کلاه گذاشته و متواري شده است. من هم به عنوان ضامن وام ۱۰۰ ميليوني، آن برگه ها را امضا کرده ام. مرد ۶۵ ساله گفت: حالا نه خبري از او دارم و نه اسناد خانه ام به دستم رسيده، نمي دانم سر پيري اين چه بلايي بود که به سرم آمد و چه جوابي به خانواده ام بدهم.در پايان از همه کساني که اين ماجرا را مي خوانند خواهش مي کنم به افراد غريبه اعتماد نکنند، هر کاري را از طريق قانوني و عقلاني انجام دهند و در زندگي هميشه قانع باشند تا مشکلي برايشان به وجود نيايد!

Loading...
Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید