آزیتا دختر پولدار رویاهایم بود اما نمیداستم همه کارهایش نقشه است

0
12340
Loading...

احساس مي کردم هماي بخت روي شانه ام نشسته است و مي توانم به زودي به کاخ خوشبختي برسم، ولي …! با همين خيال وقتي اولين سنگ را سر راه خوشبختي ام ديدم، نگاهم را در چشمان پدرم دوختم و قصد داشتم یک شبه راه صد ساله بروم.

سعيد جوان تحصيل کرده اي است که براي اخذ مشاوره مراجعه کرده بود. او در بيان داستان زندگي اش گفت: مادرم بيمار قلبي است و پيش از اين تنها آرزويش اين بود که جشن عروسي مرا ببيند ، ولي من که به تازگي از دوره تحصيلات کارشناسي ارشد فارغ التحصيل شده بودم خودم را يک سر و گردن از ديگران بالاتر مي ديدم و دنبال همسري مي گشتم که از نظر تحصيلي و وضعيت اقتصادي خانوادگي دهان پرکن باشد چون معتقد بودم در اين دوره زمانه بايد روي پول پدر زن هم حساب باز کرد.اگرچه پدرم با اين عقيده مخالف بود و مي گفت زن بايد جوهره و اصالت خانوادگي داشته باشد و رزق و روزي را خدا مي دهد. ما سر اين اختلاف عقيده هميشه با هم جر و بحث داشتيم.

حدود شش ماه قبل، يک روز سرد و برفي، در خياباني بد مسير منتظر تاکسي بودم که خودرويي از کنارم عبور کرد و چند متر جلوتر متوقف شد. با عجله جلو رفتم تا سوار شوم اما باورم نمي شد راننده اين خودرو پرايد دختري جوان باشد. با دستپاچگي پرسيدم مستقيم؟ او با لبخندي سرش را تکان داد و گفت: چون هوا خيلي سرد است شما را تا سرچهارراه مي رسانم. من با خوشحالي سوار پرايد شدم و ما راه افتاديم. در طول مسير لحظه اي که ناخودآگاه نگاهم به سمت اين دختر خانم برگشت متوجه شدم او هم مرا زير نظر دارد. ديگر نتوانستم نگاهم را کنترل کنم و به اين ترتيب بود که بازنده بازي دو چشمش شدم.

آزيتا آن روز مرا تا نزديک خانه مان رساند و پرسيد: شما دانشجو هستيد؟ خودم را جمع و جور کردم و در حالي که به چشمانش خيره شده بودم برايش توضيح دادم که تازه يک ماه است فارغ التحصيل شده ام. سرتان را به درد نياورم به همين سادگي، دختر دانشجويي که خانواده پولداري هم دارد دلم را ربود و در روياهايم فکر مي کردم خيلي خوش شانس هستم.

من با اصرار از خانواده ام خواستم به خواستگاري آزيتا بروند و آن ها نيز که به اين امر رضايت نداشتند از ترس آبروي شان قبول کردند. پدر اين دختر خانم هم طبق خواسته تنها دخترش نظر موافق خود را اعلام کرد و قرار شد خرج و مخارج مراسم عقدکنان را ما بدهيم و در عوض آن ها جشن عروسي باشکوه و مجللي در آينده برگزار کنند. شايد باورتان نشود تحت تاثير حرف هاي آزيتا که مي گفت اگر خودم را توي دل پدرش جا دهم، ده برابر اين پول ها را به دست خواهم آورد با هزار زحمت ۲ وام بانکي گرفتم و چندین ميليون تومان هم از برادرم قرض کردم تا مراسم عقدکنان باشکوه و آنچنانی برگزار شود.

Loading...

اين بار سنگين کمرم را در ابتداي راه زندگي خميده کرد اما خيلي زود فهميدم اشتباه کرده ام و احساساتم به بازي گرفته شده است؛ چون بعد از آن همه دردسر متوجه شدم نامزدم با پسرخاله اش سر و سري دارد و بعد از اینکه او را زیر نظر گرفتم متوجه شدم آنها پنهانی باهم رابطه دارند .

آن ها قبلا همديگر را دوست داشته اند و به خاطر اختلافات مادران خود نتوانسته اند با هم ازدواج کنند و جالب اين که آزيتا پس از ازدواج پسر خاله اش با دختر ديگري فقط براي اين که خودي نشان بدهد و از پسر خاله اش کم نیاورد مرا براي ازدواج انتخاب کرده است. ولي حالا از آن جا که پسرخاله او همسرش را طلاق داده، به تعهداتي که با هم داريم پشت پا زده است و بدون برو برگرد طلاق مي خواهد. اين شکست براي من خيلي سنگين و شکننده است حالا هم از نظر عاطفی تحقیر شده ام و هم کلی بدهکاری بالا آورده ام و جلوی فامیل و در و همسایه و دوستان انگشت نما !

منبع » خراسان

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید