خوشحال بودم زن گرفتم اما سهیلا و پدر مادرش مرا فریب دادند

0
18251
Loading...

به چشمانم خيره شده بود و لبخندش خيلي سرد بود. حتي لحظه اي که تنها شديم تا مثلا چند دقيقه اي با هم حرف بزنيم چيز خاصي نگفت و
انگار هيچ برنامه اي براي آينده اش نداشت

من در همان جلسه خيلي خودماني به او گفتم ما به درد هم نمي خوريم و بهتر است غلام حلقه به گوش ديگري براي خودت پيدا کني. اما در جوابم گفت: هرچه پدر و مادرش بگويند. آن شب وقتي به خانه برگشتيم به صراحت به خانواده ام اعلام کردم که اصلا از سهيلا خوشم نيامده است و او اهل زندگي نيست.

پدرم از شنيدن اين حرف ناراحت شد و گفت: هزاران جوان آرزو دارند پدر زن پولدار و اسم و رسم داري داشته باشند تا زندگي شان تامين شود، حالا که خوشبختي در خانه ات را زده است مي خواهي از آن فرار کني؟ حواست را جمع کن اين آدم هاي پولدار حرف زيادي نمي زنند و خيلي هم ساده هستند. اگر خودت را در دلشان جا بدهي نانت توي روغن است و …

داماد جوان افزود: والدينم بخاطر پول و ثروت خانواده سهیلا و بدون انجام تحقيقات درست و حسابي فقط با چشم طمع به ثروت پدر سهيلا مجبورم کردند کت و شلوار دامادي بپوشم و اسير حلقه گران قيمت نامزدي بشوم که پدر همسرم برايم خريده بود.دوران نامزدي من و سهيلا دو ماه بيشتر طول نکشيد و در اين مدت خانواده اش اجازه هيچ گونه رفت و آمدي به ما ندادند. اين موضوع برايم عجيب به نظر مي رسيد ولي قبل از آن که نسبت به سخت گيري هاي خانواده اش سوالي بکنم پدر و مادرش با اين بهانه که تعصب خانوادگي آن ها دوران نامزدي را نمي پسندد با عجله ما را راهي خانه بخت کردند.

Loading...

من و همسرم زندگي مشترک خود را با کمک هاي مالي پدرزنم و در طبقه سوم خانه آن ها آغاز کرديم ولي افسوس شريک زندگي دختري شدم که پس از گذشت چند روز فهميدم تعادل روحي و رواني ندارد و حتي در برقراري روابط زناشويي نيز ناتوان است. حدود دو ماه اين شرايط را تحمل کردم و نمي دانستم چه خاکي بر سرم بريزم. سهيلا بيشتر وقت ها خواب بود و هر بار هم که مي خواستم با او صحبت کنم کنترل خودش را از دست مي داد و با عصبانيت غيرمنطقي مي خواست خفه ام کند.

من در مورد وضعيت او از خانواده اش توضيح خواستم و باورم نمي شد که مادر همسرم خيلي خونسرد بگويد دخترم کمي ناراحتي دارد ولي ما برايش طالع باز کرده ايم و اگر کمي صبر کني او روحيه اش عوض خواهد شد و تو هم در آينده صاحب ثروت کلاني مي شوي. اين حرف برايم خيلي تکان  دهنده بود و با حساسيت همسرم را به نزد پزشک متخصص بردم.متاسفانه سهيلا دچار نوعي بيماري خطرناک رواني همراه با حمله هاي عصبي است و به تشخيص پزشک نه تنها در روابط زناشويي مشکل دارد، بلکه ما هيچ وقت نمي توانيم صاحب فرزندي بشويم.

با روشن شدن اين واقعيت تلخ دوباره به سراغ مادر و پدر همسرم رفتم و پرسيدم چرا حقيقت را از من پنهان کرده ايد؟ آن ها در جوابم گفتند وقتي از پزشکان نااميد شده اند به توصيه يکي از آشنايان به سراغ يک فال بين رفته اند و با پرداخت هزينه اي سنگين مقداري دارو که به اصطلاح به آن «شفاي ورد خوانده» مي گويند گرفته اند و به توصيه اين فالگير شياد او را عروس کرده اند تا مشکل روحي اش را به مرور زمان حل کنند. اما با اين طالع نحس، سرنوشت من بدبخت را که تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بودم و هزار اميد و آرزو داشتم، تباه کرده اند. حالا مي فهمم پول خوشبختي نمي آورد و هيچ چيز مثل سلامتي با ارزش نيست. کاش آدم کارگري کند و يک لقمه نان و ماست ساده را با خوشحالي و خيالي راحت بخورد.
من قصد دارم از خانواده همسرم به خاطر فريب در ازدواج شکايت کنم، ولي از تمام پدران و مادران خواهش مي کنم در زمان ازدواج فرزندان خود حساب و کتاب هاي ريالي را کنار بگذارند و با انجام تحقيقات کامل و شور و مشورت تصميم بگيرند تا مشکلي پيش نيايد.

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید